X
تبلیغات
دوراهی عشق.تردید در عاشق شدن


گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود

 
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 11:44 توسط مسعود پاشازاده |

گیرم بازم بیایی

گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی
گیرم تا دنیا دنیا ست بخوای پیشم بمونی
روز غمم نبودی خوشیت با دیگران بود
منو به کی فروختی اون از ما بهترون بود

گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی
گیرم تا دنیا دنیا ست بخوای پیشم بمونی
روز غمم نبودی خوشیت با دیگران بود
منو به کی فروختی اون از ما بهترون بود

می یای بیا ولی حیف ،حیف دیگه خیلی دیره
حالا که خاطراتت یکی یکیمی میره
کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم
بازم می گم بدونی منم خدایی دارم

برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی
غرورتم شکستن به چیت داری می نازی
غرورتم شکستن به چیت داری می نازی

برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی
غرورتم شکستن به چیت داری می نازی

گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی
گیرم تا دنیا دنیا ست بخوای پیشم بمونی
روز غمم نبودی خوشیت با دیگران بود
منو به کی فروختی اون از ما بهترون بود


نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:8 توسط مسعود پاشازاده |

بت شکن

  • ما همانجا که بت خويش شکستيم، نشستيم
    ما چو در کوي خرابات نشستيم ، شکستيم


  • همه کس را به ره خويش بخوانديم ، شب و روز
    گر چه رسواتر و بدنام تر از خويش ، نجستيم


  • دل نداديم اگر، بر خم گيسوي نگاري
    دل به بيداد و ستم نيز، نبستيم، نبستيم


  • بس شنيديم که گفتند چنانيم و چنينيم
    ما همانيم که بوديم و همينيم که هستيم


  • دل به دريازدگان را ز کسي بيم نباشد
    دل به دريا زدگانيم، نترسيم که مستيم


  • دل ما، گر چه شکستند به اين سنگ دلي ها
    شاد از آنيم که حتي دل موري نشکستيم

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 13:53 توسط مسعود پاشازاده |

لحظه دیدار...

لحظه ديدار نزديك است .

 

باز من ديوانه ام، مستم .

 

باز مي لرزد، دلم، دستم .

 

باز گويي در جهان ديگري هستم .

 

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

 

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

 

آبرويم را نريزي، دل !

 

- اي نخورده مست -

 

لحظه ديدار نزديك است .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 10:54 توسط مسعود پاشازاده |

مزار

 

((تقديم به دست سردت که دست گرم منو رها کرد ))

 

بتراش اي سنگ تراش .....

 سنگي از معدن درد بهر مزارم  بتراش 

                               

                            روي سنگ قبره من عكسي از چهره زيباي نگارم بتراش

بنويس اي سنگ تراش عاقبت شدم فداش ... بنويس تا بدونه عمرمو دادم براش

روز آشناييمون رو تنه درخت بيد .......  يار بي وفاي من عكس دو تا دل و كشيد

كفت يكي از اون دلها فداي اون يكي بشه .... عاقبت كشت دلمو تا كه به آرزوش رسيد

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:52 توسط مسعود پاشازاده |

عشق

هر رفتني را رسيدن نيست ، ولي براي رسيدن راهي بجز رفتن نيست .

زندگي را دوست دارم اما به شرط آنكه

ز آن زندان

ن آن ندامت

د آن درماندگي

گ آن گورستان

ي آن يآس نباشد .

وقتي پسرك مرد همه گفتند كه او حتماً به بهشت مي رود اما وقتي پسرك در صف جلوي در بهشت ايستاده بود فرشته اي كه اسامي بهشتيان را مي خواند گفت كه نام تو در ليست نيست و او را بدون هيچ توضيحي به جهنم فرستادند . پسرك هيچ نگفت . اما چند روز بعد ديدند كه شيطان با اعتراض آمده و مي گويد اين چه كسي است كه او را به جان ما انداخته ايد ؟ او با تمام آدم هاي اين جا صحبت مي كند و به حرف آنان گوش مي دهد و ديگر در اين جا كسي ناراحت نيست و همه به درد يكديگر مرهم شده اند ، آخر جهنم كه جاي اين چيز ها نيست . بياييد و اين پسرك را پس بگيريد .

" با چنان عشقي زندگي كن كه اگر بنا به تصادف تو را به جهنم فرستادند خود شيطان تو را پس بفرستد . "

عشق مثل آب مي مونه ، مي توني توي دستت پنهونش كني ولي يه وقت دستت رو باز مي كني مي بيني نيست . آخه قطره قطره ريخته و تو نفهميدي اما دستت خيس و پر از خاطره است .

" عشق يعني راز زيستن "

خورشيد داشت مي رفت و گل آفتاب گردان به دنبال خورشيد كه يكدفعه ستاره به آن چشمك زد ، گل سرش را به زير انداخت .

" گل ها هرگز خيانت نمي كنند "

ديدم پروانه اي آمد دور چراغ گرد سوزهاي سابق هي گردش كرد تا يك طرف بدن خود را به چراغ زد و افتاد ، اما جان نداد . با زحمت زياد مجدداً خود را حركت داد و آمد و آن طرف بدنش را به چراغ زد و خود را هلاك كرد ، در اين جا به من الهام كردند :

فلاني ! عشق بازي را از اين حيوان ياد بگير . ديگر ادعايي در وجودت نباشد ، حقيقت عشق بازي و محبت به معشوق همين بود كه اين حيوان انجام داد .

" عشق ز پروانه بياموز ! "

نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:10 توسط مسعود پاشازاده |

..:: یکی را دوست میدارم ::..

  يكي را دوست مي دارم ولي افسوس كه او هرگز نمي داند
                         نگاهش ميكنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست ميدارم
                                       ولي افسوس او هرگز نگاهم رو نمي خواند
                                    به برگ گل نوشتم من كه اورادوست مي دارم
                       ولي افسوس كه او گل رابه ضلف كودكي اويخت كه او را بخنداند
                                       من به خاكستر نشيني عادت ديرينه دارم
                                          سينه مالا مال دردم دلي بي كينه دارم
                                       پاك بازم من ولي در ارزويم عشق بازي
                                  مثل هر جنبندهاي من هم دلي در  سينه دارم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 16:7 توسط مسعود پاشازاده |

گر بدين سان زيست بايد پست

گر بدين سان زيست بايد پست

اگر ديدی روزی در هجوم سيل اشکهايم لبخندی بر

لبانم نقش بست بدان که بر سادگی خويش می خندم

 که چگونه با شعله پر فريب نگاهت زندگيم را

سوزاندی.

 

.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 16:6 توسط مسعود پاشازاده |

تقدیم به او

  تقدیم به اویی که نمی دانم در خاطرش می مانم  یا برایش خاطره

میشوم

دوست داشتن را مدتهاست به دست فراموشي سپرده ام و خود را در لا به لاي حوادث نچندان دلچسب روزگار سپرده ام و ديگر نه تو را دوست دارم نه ديگري را چون سنگي بي احساس بر عشق و دوشت داشتن مي نگرم ...


نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:38 توسط مسعود پاشازاده |

سخنان قلبم

من از هر ضربه ی قلبم شنیدم که بی عشق ارزشی دنیا ندارد

  من از هر ضربه قلبم شنیدم که بی عشق زندگی معنا یی ندارد

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:27 توسط مسعود پاشازاده |

روز مبادا..

عمریست لبخند های لاغر خود را

 در دل ذخیره می کنم برای روز مبادا

روز مبادا ،روزی شبیه امروز

                               ،روزی شبیه فرداست...

این روزها،

                  بی تو،

هر روز ،روز مباداست.

(استاد بنان)

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:25 توسط مسعود پاشازاده |

ای کاش

  

ای کاش جمله زیبای دوستت دارم بی هیچ غرضی بر روی زبان ها جاری بود

ای کاش از گفتن جمله دوستت دارم

از ترس سوتفاهم ها و غلط اندیشی ها باز نمی ایستادیم

ای کاش محبت بی هیچ چشمداشتی

حتی

چشم داشت محبت به او که دوستش می داریم هدیه می دادیم

ای کاش جمله دوستت دارم را به هوس نمی آلودیم

                                                               ای کاش.............

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 15:16 توسط مسعود پاشازاده |

محکوم

 عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود

یعنی فراموشی

قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق

اهای عشق مگر و نبودی که هرروذ آرزوی دیدن او را داشتی

ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوی شنیدن صدایش بودی

و شما پاها که همیشه اماده رفتن به سویش بودید؟ حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟

همه اعضاروی برگرداندندوبه نشانه اعتراض جلسه راترک کردندتنهاعقل وقلب درجلسه ماندند

عقل گفت:دیدی قلب همه از عشق  بیزارند

ولی من متحیرم که باوجودی که عشق بیشتراز همه توراازرده چراهنوزازاو حمایت می کنی؟

قلب نالیدکه من بدون عشق دیگرنخواهم بود

و تنهاتکه گوشتی که هرثانیه کارثانیه کارقبل را تکرار کنم

و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم

پس من همیشه ازاو حمایت خواهم کرد

حتی اگرنابود    شوم                                                                

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 14:49 توسط مسعود پاشازاده |

خدايا مرا بخاطر شكايتهايم ببخش !
و زمانى كه ناشكرى كردم به آرامى به من ياد آورى كن  ،
كه از تو بخاطر آنچه برايم مقدر كردى متشكرم !
ولى خودت گفتى از من بخواين تا اجابت كنم ؛ نگفتى ؟!
پس تقدير منو اونى كن كه ميخوام  !
نميتونم چيز ديگه اى رو جز اين رو تصور كنم ! نميخوام هم بكنم .
معنى اين امتحانها چيه ؟ تا كى بايد مقاومت كنم ؟ كمكم كن شكست نخورم !

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:18 توسط مسعود پاشازاده |

دلتنگی

دیروز اگر من آرزویم باغی از گل بود،امروز حتی آرزو ننگ است.

دیروز اگر خورجین اسبم مهربانی بود،امروز در خورجین من سنگ است.

گر می نویسم این کلام از قهر،

عیبم مکن آخر،

این درد دلسردیست...

دیگر هوای شعر در من نیست...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:16 توسط مسعود پاشازاده |

دوستت دارم را با کدامين واژه بيان کنم؟

واژها براي بيان احساس همانند مترسکهايي هستند در مزارع براي ترسانيدن پرندگان، وقتي نگاه خود گوياي همه چيز است کلام چه معنايي مي تواند داشته باشد؟
در تئاتر زندگاني با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازيگر چه نقشي هستم با سناريويي از قبل تنظيم شده و تو هنرپيشه مهمان قلبم. تو را گرامي داشتم با آنچه که بودي و مي پرستمت با آنچه که هستي.
تو شدي خداي کوچک قلب من و من شدم بازيگر نقش ليلي... ولي اينبار ليلي بدون مجنون و شيريني بدون فرهاد، چون تو خدا بودي و نه مجنون و نه فرهاد.
شايد در ابتدا فقط بازي ميکردم بازي بدون فکر و شايد حتي بدون احساس زيرا از اول به من ياد داده شده بود که فقط در صحنه زندگي بايد بازي کرد و بازي داد.
لحظه ايي به خود آمدم و ديدم اين نقش در خون من حل شده و با زندگيم عجين گشته و حال جدا نمودن اين دو از هم يعني ...
زندگي من برهوت بود برهوتي خشک و بي پايان با خداهايي کوچک و از بين رفتني مثل بتهاي گلي شکننده تا اينکه تو آمدي برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنياي من را روشن کرد هرچند از درخشندگي اين نور تا مدتها گيج و منگ بودم و قادر به تشخيص هيچ چيز ديگري نبودم حتي خود تو، تو که خود مولد آن نور بودي و منِ گمراه دنبال مولّد آن مي گشتم چقدر خام و احمق بودم.
تو دنيا ي من بودي و من بدنبال دنيا مي گشتم چون کبوتري سرگشته و بي آشيان هر آشياني را مأمن خود تصور مي کردم و تو چه صبورانه نظاره گر اين سرگشته گي ها بودي.

f

من درياچه ايي از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه اي از آن .
تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندي
و من را از درياچه محبتت لبريز نمودي.
حال من عابد درگاه نورم نوري که روشن کننده زندگي من است و لحظه لحظه تشنه، تشنه محبت تو، اي معبودم.
چون شدي افسونگر شبهاي من

غم و غصه تو دلم کاري نيست

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:46 توسط مسعود پاشازاده |

یاس

 کاش در این قفس بسته تنگ گل آزادی من می خندید آن کبوتر که لب

بام نشست کاش احساس مرا می فهمید به هواخواهی گیسوی نسیم

کاش یک لحظه نمی آسودم کاش در آن افق نیلی رنگ شور یک فوج

کبوتر بودم مرغ در دام گرفتارم آه به دل سوخته ام چنگ مزن پروبالم

شده خونبارو کبود اینهمه جور مکن سنگ مزن بازکن بازکن آن پنجره

را سوی آن وسعت خالی زملال زندگی تلخترین خواب من است خسته ام

خسته ازین خواب و خیال کوله بار من دلخسته کجاست دلم آرام ندارد

نفسی آه می خواهم ازینجا بروم باز از دور مرا خواند کسی بندیان خانه

سیمرغ کجاست سوی آن با من پرواز کنید آه باید بروم تا اشراق بال

احساس مرا باز کنید.

با سپاس فراوان از دوست عزیزم یاس

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:59 توسط مسعود پاشازاده |

حسرت

دنيا را بد ساخته اند کسي را که دوست داري، تورادوست نمي دارد . کسي که تورا دوست دارد

،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين

هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است زندگي يعني اين....

(شهید دکترعلی شریعتی)

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 12:10 توسط مسعود پاشازاده |

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گر چه در خویش  شکستیم صدایی نکنیم

یادما باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:20 توسط مسعود پاشازاده |

جای پا...

گفتمش دل ميخري ؟پرسيد چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

 تا به خود باز امدم او رفته بود

دل ز دستش روي خاک افتاده بود

 جاي پايش روي دل جا مانده بود....

نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:47 توسط مسعود پاشازاده |

نوایی که سینه سرخ را عاشق کرد . . .

جوابیــــــــــه


من نی ام. همان نی که خدا بر لبهایش می گذاشت و می نواخت. همان نی که موسیقی اش در هفت آسمان می یچید و با صدایش سیاره ها می رقصیدند و ستاره ها پولک نور می پاشید.


*****


من نی ام. همان نی که خدا بر لب هایش می گذاشت و می نواخت. اما ترانه ام گم شد. دیگر آهنگم در خلوت خدا نپیچید.


شیطان گذشت. خندید و گفت: دیدی..! دیدی این آدم با خودش چه کرد؟!!! و صدای خنده هایش در پرده های آسمان پیچید و به یادم آورد زندگی را . . . اجبار را . . . زیستن را . . . اجبار را . . .و در خنده های او بود که معنای لاجرم زندگی را دانستم و ندانستم که اجبار را می شود مجبور کرد.


*****


ترانه ای آرام وزید. ترانه ای ساده و ملکوتی و مجبور کرد اجبار را


و من سبک شدم و بالا رفت . . .


وخلوت کردم و بالا رفتم . . .


خالی شدم و بالا رفتم . . . و شنیدم نوا را و شنیدم نغمه را و شنیدم سرود را . . . و بالا رفتم . . .


*****


و من فراموش کرده بودم و یادم رفته بود که نی اگر خالی نباشد نوایی ندارد.در خالی نی هزار ترانه است. هزار نغمه و سرود . . .


ترانه رد شد و من ماندم و نوایی که سینه سرخ را عاشق کرد و نغمه ای که هنوز هم در بهشت می تپد . .

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 8:59 توسط مسعود پاشازاده |

از کلبه تنهایی یاس تا...

همسفرم ميشي؟آره با توام.با خود خودت.
کجا ميرم؟يه سر ميرم به مکان عشق، يه سفر رويايي به جايي که فقط جاي پاکي هاست.همون جا که بلرزه، مي تونه زندگيتو بلرزونه.وقتي بسوزه ميتونه آتيشت بزنه، وقتي بگيره مي تونه دليل مبهم باريدن بي اختيار چشمات مثه ابر بهار شه.اون جا که اگه بشکنه ، آه ناخواستش ميتونه قدرت سحر و جادو بگيره.اون جا که مهرش افسون ميکنه.همون جا که اگه از عمقش چيزي رو از خدا بخواي، اگه خيرت، تو اون خواسته باشه ،استجابتش رد خور نداره.
اون جا که يه وقتا يي فقط تو هستي وخدا ، سکوت و انعکاس زمزمه هاي دعا و همه چشم اميدت به خونه خداست اون جا که گاهي عيارصميميت با خدا اون قدر بالاست که قيمت نداره.
اين جا همون مکان عشقه

.
جاي باشکوه ترين و زيباترين احساسات.بايد عشق از خود، بي خودت کنه.
جاي بزرگنمايي قضاوت هاي ناعادلانه و گير دادن به انديشه هاي منفي نيست.
يادت نره خونه دلت، مکان عشقه.
اين جا مهربون ترين عضو وجودته.جايي که فقط متعلق به عزيزترين هاست.
اگه تو هم مثل من مي خواي سبک شي ، اگه مي خواي طعم شيرين پروازو خودت بچشي بيا همين حالا با من همسفر شو.
چشماتو ببند فقط اراده کن.از خودت شروع کن تا آخرين کسي که هميشه محال بتوني ببخشيش.
يادت باشه محال بي معنيه، قبول دارم ممکنه خيلي آسون نباشه، حتي اگه معتقدي سخته، ميگم عيب نداره.
بذار يه سختي به سختي هاي زندگيت اضافه بشه، ولي در عوض رنگ زندگيت عوض ميشه.
عشق در قلب ما امانت گذاشته نشده تا زير گردو غبار کدورت و بي مهري بوي نا بگيره.
عشق عطري داره که همه رو مست مي کنه ، حيف نيست که تو جاش اون قدر بمونه که بي مصرف و بي خاصيت بشه.
و عشق همون جادوي است که راهش هميشه بازه.قدرتش نا محدود وعميق و نفوذش معجزه ميکنه و اگه خالص باشه، هيچي جلودارش نيست چون کل موانع رو تو چشم بهم زدني ذوب ميکنه.بيا نذاريم از گذشت لحظه ها ، افسوس و سرزنش از دست دادنش باقي بمونه.به هيچ قيمتي اجازه نديم نصيب ما از گذر لحظه ها پشيموني و بي خبري باشه.
بيا گذشته هاي دردناک و رها کنيم.اين جوري امروز قطعا يه روز ديگه هست.امروز ديروز نيست امروز شروع تازه باقي زندگي ماست...............................

به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هيچ وقت اونو گدايي نکن!!!!!!!!!!!!!!

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن

با سپاس فراوان از دوست عزیز و مهربانم یاس .که همیشه حامی و سنگ صبورم بوده و هست.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 8:33 توسط مسعود پاشازاده |

تقدیر من چه بود.....

 

آيا اين تقدير منه؟؟؟؟؟

تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و
افسوس دوري تو را بخورم.
درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند
افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده .
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر مي شوي
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما....

اما خوشبختي من در با تو بودن بود
افسوس كه خوشي ها تمام شد
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد
اما اگر تو بدون من خوشبختي

دوري را تحمل مي كنم

من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد

تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند

و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند.
لعنت به اين دنيا

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 15:6 توسط مسعود پاشازاده |

وداع

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

مي برم, تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو, اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 

ناله مي لرزد, مي رقصد اشك

آه, بگذار كه بگريزم من

از تو, اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم, صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم, خنده بلب, خونين دل

مي روم, از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 10:55 توسط مسعود پاشازاده |

برای تو که برايم مينويسی...

برای تو که برايم مينويسی...

من آنقدر واژه فرسوده ام، آنقدر کلمه هدر داده ام، آنقدر نقطه گذاشته ام تا تو را به تصوير بکشم،
من آنقدر بي آرزو ماندم، بي رويا، بي خيال تا تو شوي آرزويم، رويايم و خيالم،
من آنقدر بي بهانه نوشته ام، بي بهانه خوانده ام، بي بهانه زندگي کرده ام،
من آنقدر فرياد زدم براي آمدنت، که ديگر هيچوقت نخواهي آمد،
حتي در خوابهايم...!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 10:44 توسط مسعود پاشازاده |

دلا بسوز

دلا بسوز كه سوزت حكايت درد است
روايتي كه بيانش، صداقت مرگ است

... باز همان سردي لحظه ها، تشنگي واژه ها، خرابي انديشه و در به دري جسم از پي بي ميلي روح. موسيقي تكراري باد در غرش زمان، فرياد بي رمق خواهش مرگ در پوچي زندگي، همت بي فايده جسم در غرقاب هرزگي بودن، خنده هاي بي دليل چشمها در جاري كردن خون. آغاز بي پايان قدمها در تاريكي جاده، كرختي تن در سرماي استخوان سوز ترديد، بي حوصلگي دل در تپيدن هاي خاموش رگها، ويرانگي اين من در حيراني اعدام خويشتن و آشفتگي اين تن در سوسوي فانوس شب.
باد مي وزد بي رحمانه بر جسمي افتاده بر شنهاي داغ كوير بي خيالي. نوازش سيلي زمان بر اين جسم، حكايتي خواندني است. اين جسم باز ميهمان خواهش مرگ است.
...و اي كاش آن هنگام كه بميرم، كفنم از جنس شب باشد و تابوتم از جنس چوبهاي ترك خورده از بي آبي و تشنگي. آنقدر تشنه كه تشنگي مرده خود را خوب براي نعش كشها، فرياد كند.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 10:41 توسط مسعود پاشازاده |

 
 
وقتی از من چیزی میخوانی، مرا با لبخند تصور کن، کمی آرام بخوانش، کمی نرم بگویش، حرفم اگر تلخ بود تو نجوا گونه بخوانش، حرفم اگر تند بود تو تنها، بی تعجیل و بی صدا نگاهش کن، حرفم اگر بغض داشت بر من ترحم نکن، واژه های مرا در آغوش بگیر و با من میان همان کلمات حرف بزن چنان که گوئی من ام و تو. من انسانم و عکس العمهای ساده ی انسانی دارم از ترس، از خشم، از بیزاری، از تکبر ، از حسادت و در مقابل از مهربانی، از شوق، از اغماض، از هیجان، از معرفت. من زنده ام. من، زنده ام. من زندگی میکنم با همین کلمات. باورم میکنی؟
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 16:36 توسط مسعود پاشازاده |

جدی نگیرید دست خودم نیست

عزيزم خداحافطي گفتن برام خيلي سخته

ولي حالا كه مجبورم

بزار از تهه دل بگم 

رفتي , به درك  .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 17:5 توسط مسعود پاشازاده |

من دلم می خواد...

 
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟

 
فریدون مشیری
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 16:39 توسط مسعود پاشازاده |

این نیز بگذرد

بين من و عشق تو فاصله ای نيست گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست رفتی تو خدا پشت و پناهت ، به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 16:34 توسط مسعود پاشازاده |


درباره وبلاگ


وقتی از من چیزی میخوانی، مرا با لبخند تصور کن، کمی آرام بخوانش، کمی نرم بگویش، حرفم اگر تلخ بود تو نجوا گونه بخوانش، حرفم اگر تند بود تو تنها، بی تعجیل و بی صدا نگاهش کن، حرفم اگر بغض داشت بر من ترحم نکن، واژه های مرا در آغوش بگیر و با من میان همان کلمات حرف بزن چنان که گوئی من ام و تو. من انسانم و عکس العمهای ساده ی انسانی دارم از ترس، از خشم، از بیزاری، از تکبر ، از حسادت و در مقابل از مهربانی، از شوق، از اغماض، از هیجان، از معرفت. من زنده ام. من، زنده ام. من زندگی میکنم با همین کلمات. باورم میکنی؟



نويسندگان

مسعود پاشازاده



جستوجو گر




آرشيو موضوعات وبلاگ


لينك دوستان


.::<-اگه خوندي و لذت بردي نظر هم بده عزيزم->::.

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

© Copyright 2005, All Rights Reserved kiyansoft

  جستجو براي:       پيشرفته
ترجيحات