هر رفتني را رسيدن نيست ، ولي براي رسيدن راهي بجز رفتن نيست .
زندگي را دوست دارم اما به شرط آنكه
ز آن زندان
ن آن ندامت
د آن درماندگي
گ آن گورستان
ي آن يآس نباشد .
وقتي پسرك مرد همه گفتند كه او حتماً به بهشت مي رود اما وقتي پسرك در صف جلوي در بهشت ايستاده بود فرشته اي كه اسامي بهشتيان را مي خواند گفت كه نام تو در ليست نيست و او را بدون هيچ توضيحي به جهنم فرستادند . پسرك هيچ نگفت . اما چند روز بعد ديدند كه شيطان با اعتراض آمده و مي گويد اين چه كسي است كه او را به جان ما انداخته ايد ؟ او با تمام آدم هاي اين جا صحبت مي كند و به حرف آنان گوش مي دهد و ديگر در اين جا كسي ناراحت نيست و همه به درد يكديگر مرهم شده اند ، آخر جهنم كه جاي اين چيز ها نيست . بياييد و اين پسرك را پس بگيريد .
" با چنان عشقي زندگي كن كه اگر بنا به تصادف تو را به جهنم فرستادند خود شيطان تو را پس بفرستد . "
عشق مثل آب مي مونه ، مي توني توي دستت پنهونش كني ولي يه وقت دستت رو باز مي كني مي بيني نيست . آخه قطره قطره ريخته و تو نفهميدي اما دستت خيس و پر از خاطره است .
" عشق يعني راز زيستن "
خورشيد داشت مي رفت و گل آفتاب گردان به دنبال خورشيد كه يكدفعه ستاره به آن چشمك زد ، گل سرش را به زير انداخت .
" گل ها هرگز خيانت نمي كنند "
ديدم پروانه اي آمد دور چراغ – گرد سوزهاي سابق – هي گردش كرد تا يك طرف بدن خود را به چراغ زد و افتاد ، اما جان نداد . با زحمت زياد مجدداً خود را حركت داد و آمد و آن طرف بدنش را به چراغ زد و خود را هلاك كرد ، در اين جا به من الهام كردند :
فلاني ! عشق بازي را از اين حيوان ياد بگير . ديگر ادعايي در وجودت نباشد ، حقيقت عشق بازي و محبت به معشوق همين بود كه اين حيوان انجام داد .
" عشق ز پروانه بياموز ! "